|
Moji moji
|
||
من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیر آتش در جانم می پیچد.
در حالیکه سعی میکردم پامو فقط رو حاشیه ی فرش بذارم، تند، قدم میزدم. به خودم که اومدم احساس کردم حالت جلب توجه داره؛ رفتم رو مبلی که کنترل تلویزیون رو دستش بود، نشستم.
تلویزیونو روشن کردم. یک – دو – سه – چهار (چه قدر گزارش مستقیم از نمایشگاه کتاب، کلیشه ای شده این روزها) – پنج – شیش – هفت (کدامیک مضمون کتاب "فیه ما فیه" است؟ چرا نمیدونم؟ چرا ادبیات میخونم؟) – هشت.
خاموشش کردم. بابا گوشیشو جا گذاشته خونه.
برگشتم مامانو نیگا کردم.هنوز گریه میکرد. بر خلاف همیشه آروم گریه میکرد. بر خلاف همیشه انگار دلم براش سوخت.
داشتم به این فکر میکردم که چه قدر دارم سعی میکنم جمله های ذهنمو مث زویا پیرزاد تو"چراغها را من خاموش میکنم" ببندم، که مامان چادرشو ورداشت، خوابید و چادرشو کشید رو خودش.
وقتی بیدار بشه هم میخواد گریه کنه؟
|
|